آقاي فروغي ايستاده بود پاي تخته و از سهم ايران در آب هاي خزر مي گفت و از ناصرالدين شاه و كاپيتاليسم درنده ي انگليس. شهلا وسط نشسته بود و دستهايش را از زير ميز نشان ما مي داد، آرام و بي اينكه شانه و بازوهايش تكان بخورند. يازده تا انگشتر طلا! گفت چهارده تا آوردند اما سه تايش تنگ است و بايد ببرند زرگري عوض كنند. مادر شوهرم گفته فعلا دست نگهدار.ما اصل و نسب دار هستيم، هنوز لاشه دارها در راهند. گفت قرار است همه را بفروشد و خانه اش رابسازد. يك خانه ي سه اتاقه كه سرجمع پنج تا پنجره دارد و شهلا حساب كرده بود هر پنجره عرضش يك و نيم است و سه برابر عرضش تور مي برد براي پرده ، منهاي والان... چند تا عكس هم قايمكي لاي كتاب آورده بود. بعضي تاريك، بعضي روشن، بعضي تار.
شهلا مثل دلقك هاي سيرك آرايش شده و كنارش پسر جوانيست كه در يقه اسكي سفيد و كت و شلوار سورمه اي، معذب است. روبرويشان آينه و شمعدان مرمر سفيد، بالاي آينه دو كبوتر سنگي تراش خورده اند با نوك هاي به هم چسبيده. زن ها و بچه ها تا جايي كه توي عكس جا مي گرفتند اطرافشان ايستاده و نشسته اند. شهلا سرش پايين است اما چشمهايش نه. چشمهايش نور خورده و قرمز افتاده...
"ناصرالدين شاه انگشت مبارك را در آب خزر فرو برد و بعد به زبان زد و چشيد، گفت اين كه شور است! به چه كار مي آيد؟ بدهيد همه اش را به اين روس بي ناموس!"
افسانه يواش پرسيد:"ديشب خونه ي شما خوابيد؟"
عكس بعدي را رو كرد.توي اتاقي كه پشتي هاي قرمز و تشكچه چيده اند، عروس و داماد ايستاده وسط ترنج قالي. اتاق خلوت. شهلا چادر را از سرش برداشته و با پيراهن آبي آسماني و جوراب سفيد ضخيم ،دست انداخته دور گردن داماد، عاشقانه! ... داماد با دست هاي بزرگ و كاركشته اش كمر باريك عروس را تنگ در آغوش گرفته است. بين شان فضا خالي ست و در اين فضاي خالي بين سينه ها، عكس اخموي پدر شهلا در قابي چوبي روي ديوار ، انگار كه غيرتش گل كرده باشد، زل زده به دوربين! اما چشم هايش قرمز نيفتاده.
آقاي فروغي همچنان لب درياي خزر ايستاده بود و فحش هاي مجاز به ناف سلسله ي قاجار مي بست و اتحاد جماهير شوروي را كه تازه از هم پاشيده بود تحليل مي كرد.آينده ي هر جمهوري را پيش بيني مي كرد و از تبادلات سودآور اقتصادي و فرهنگي بين ايران و جمهوري هاي تازه استقلال يافته مي گفت و حتي براي ايالات متحده هم پيش بيني مي كرد كه به زودي ايالاتش براي خودشان دم و دستگاه سوا راه بياندازند و از تگزاس و اوكلاهما مي گفت و بچه ها خميازه كشان يواشكي زير ميز نگاه به عقربه هاي ساعتشان مي انداختند.
عكس بعد... شهلا نشسته بود با موهاي پريشان، سرگذاشته بود روي شانه ي داماد و داماد جوري نشسته انگار منتظر است برايش قليان بياورند، عين عكس فتحعليشاه ، گوشه صفحه ي شصت و پنج كتاب تاريخ! شهلا توي عكس خوابش مي آمد و داماد خيالش تخت!
زنگ خورد. بچه ها دوره مان كردند و انگشتر ها را به انگشت شان اندازه مي كردند.افسانه باز سوالش را پرسيد و شهلا كفري شد. با كف دست، زد به شانه ي افسانه و گفت:"آره! فضولي؟"
افسانه پرسيد:"نترسيدي؟" و شهلا جواب داد:"خفه شو بي تربيت!"
با اصرار و دور از چشم بچه ها، يكي از عكس ها را ازش يادگاري گرفتم.شهلا وسط اتاق مي رقصيد و سكه هاي شاباش بالاي سرش نور فلاش را مي تاباندند عين ستاره... چه عروس خوشبختي!
زنگ دوم زبان داشتيم. خانم گلپور با صداي تودماغي اش از روي درس مي خواند، شهلا گوشه و كنار كتابش دوتا دوتا قلب مي كشيد كه به هم قلاب شده بودند. توي يكي«sh» مي نوشت و توي آن يكي«v» .
زنگ تفريح سوم بود كه از دفتر مدرسه خواستندش! خانم مدير شهلا را نشانده بود روبروش. مقنعه براي قرص صورت خانم مدير تنگ بود و دائم چانه اش را مي كشيد جلو. عصباني كه مي شد و داد مي زد، مقنعه بيشتر اذيتش مي كرد و خانم مدير مرتب فك و چانه را هل مي داد جلو ، و شايد عصبانيتش بيشتر به خاطر مقنعه اش بود. فقط خودش حرف می زد و دست هایش را در هوا تکان می داد عین رئیس جمهور کوبا توی تلویزیون!
از شهلا فقط يك عكس مانده بود كه توي آلبوم گذاشته بودم و ديگر هيچ. خرداد ماه ، وقت امتحانات٬ يك روز افسانه آمد و گفت:"آن عكس شهلا را بده برايش ببرم." ... گفت شهلا را توي خياطي ديده كه دامن پليسه مي كرده. تعليم هم مي بيند و تا حالا انواع دامن ها را با متد گرلاوين ياد گرفته. قد كشيده و لاغرتر شده... پرسيدم:"عروسي كرده؟ حامله نيست؟"... گفت: "كجاي كاري؟ عقدش به هم خورده"... شهلا جلوي چشمم آمد كه سرگذاشته بود روي دوش «v»، روي دوش فتحعليشاه... گفت بين شان اختلاف افتاده، سر ملك، چه مي دانم سر مرتع و چراگاه.شوهرش دامدار بود ديگر يادت رفته؟ كار به دادگاه و پاسگاه كشيده. شكايت كشي دارند. همه ي اسباب و اثاث را هم پس داده اند.يازده تا انگشتر يادت هست؟ يادت هست دو تا ساعت بسته بود به دستش؟ گفت فقط موقع پس دادن خريد عقدم يه كم بق كردم... ياد پنجره هايي افتادم كه شهلا مي خواست برايشان پرده ي والان دار بدوزد. عكس شهلا را پس دادم و جاش توي آلبومم خالي ماند، تا تير همان سال كه عكس نامزدي افسانه را به جايش گذاشتم.
