تبليغاتX
کنار میز آشپزخانه

کنار میز آشپزخانه

داستان

 

 

 آقاي فروغي ايستاده بود پاي تخته و از سهم ايران در آب هاي خزر مي گفت و از ناصرالدين شاه و كاپيتاليسم درنده ي انگليس. شهلا وسط نشسته بود و دستهايش را از زير ميز نشان ما مي داد، آرام و بي اينكه شانه و بازوهايش تكان بخورند. يازده تا انگشتر طلا! گفت چهارده تا آوردند اما سه تايش تنگ است و بايد ببرند زرگري عوض كنند. مادر شوهرم گفته فعلا دست نگهدار.ما اصل و نسب دار هستيم، هنوز لاشه دارها در راهند. گفت قرار است همه را بفروشد و خانه اش رابسازد. يك خانه ي سه اتاقه كه سرجمع پنج تا پنجره دارد و شهلا حساب كرده بود هر پنجره عرضش يك و نيم است و سه برابر عرضش تور مي برد براي پرده ، منهاي والان... چند تا عكس هم قايمكي لاي كتاب آورده بود. بعضي تاريك، بعضي روشن، بعضي تار.

 شهلا مثل دلقك هاي سيرك آرايش شده و كنارش پسر جوانيست كه در يقه اسكي سفيد و كت و شلوار سورمه اي، معذب است. روبرويشان آينه و شمعدان مرمر سفيد، بالاي آينه دو كبوتر سنگي تراش خورده اند با نوك هاي به هم چسبيده. زن ها و بچه ها تا جايي كه توي عكس جا مي گرفتند اطرافشان ايستاده و نشسته اند. شهلا سرش پايين است اما چشمهايش نه. چشمهايش نور خورده و قرمز افتاده...

 

"ناصرالدين شاه انگشت مبارك را در آب خزر فرو برد و بعد به زبان زد و چشيد، گفت اين كه شور است! به چه كار مي آيد؟ بدهيد همه اش را به اين روس بي ناموس!"

 

افسانه يواش پرسيد:"ديشب خونه ي شما خوابيد؟"

عكس بعدي را رو كرد.توي اتاقي كه پشتي هاي قرمز و تشكچه چيده اند، عروس و داماد ايستاده وسط ترنج قالي. اتاق خلوت. شهلا چادر را از سرش برداشته و با پيراهن آبي آسماني و جوراب سفيد ضخيم ،دست انداخته دور گردن داماد، عاشقانه! ... داماد با دست هاي بزرگ و كاركشته اش كمر باريك عروس را تنگ در آغوش گرفته است. بين شان فضا خالي ست و در اين فضاي خالي بين سينه ها، عكس اخموي پدر شهلا در قابي چوبي روي ديوار ، انگار كه غيرتش گل كرده باشد، زل زده به دوربين! اما چشم هايش قرمز نيفتاده.  

آقاي فروغي همچنان لب درياي خزر ايستاده بود و فحش هاي مجاز به ناف سلسله ي قاجار مي بست و اتحاد جماهير شوروي را كه تازه از هم پاشيده بود تحليل مي كرد.آينده ي هر جمهوري را پيش بيني مي كرد و از تبادلات سودآور اقتصادي و فرهنگي بين ايران و جمهوري هاي تازه استقلال يافته مي گفت و حتي براي ايالات متحده هم پيش بيني مي كرد كه به زودي ايالاتش براي خودشان دم و دستگاه سوا راه بياندازند و از تگزاس و اوكلاهما مي گفت و بچه ها خميازه كشان يواشكي زير ميز نگاه به عقربه هاي ساعتشان مي انداختند.

عكس بعد... شهلا نشسته بود با موهاي پريشان، سرگذاشته بود روي شانه ي داماد و داماد جوري نشسته انگار منتظر است برايش قليان بياورند، عين عكس فتحعليشاه ، گوشه صفحه ي شصت و پنج كتاب تاريخ! شهلا توي عكس خوابش مي آمد و داماد خيالش تخت!

زنگ خورد. بچه ها دوره مان كردند و انگشتر ها را به انگشت شان اندازه مي كردند.افسانه باز سوالش را پرسيد و شهلا كفري شد. با كف دست، زد به شانه ي افسانه و گفت:"آره! فضولي؟"

افسانه پرسيد:"نترسيدي؟"  و شهلا جواب داد:"خفه شو بي تربيت!"

با اصرار و دور از چشم بچه ها، يكي از عكس ها را ازش يادگاري گرفتم.شهلا وسط اتاق مي رقصيد و سكه هاي شاباش بالاي سرش نور فلاش را مي تاباندند عين ستاره... چه عروس خوشبختي!

 

زنگ دوم زبان داشتيم. خانم گلپور با صداي تودماغي اش از روي درس مي خواند، شهلا گوشه و كنار كتابش دوتا دوتا قلب مي كشيد كه به هم قلاب شده بودند. توي يكي«sh» مي نوشت و توي آن يكي«v» .

زنگ تفريح سوم بود كه از دفتر مدرسه خواستندش! خانم مدير شهلا را نشانده بود روبروش. مقنعه براي قرص صورت خانم مدير تنگ بود و دائم چانه اش را مي كشيد جلو. عصباني كه مي شد و داد مي زد، مقنعه بيشتر اذيتش مي كرد و خانم مدير مرتب فك و چانه را هل مي داد جلو ، و شايد عصبانيتش بيشتر به خاطر مقنعه اش بود. فقط خودش حرف می زد و دست هایش را در هوا تکان می داد عین رئیس جمهور کوبا توی تلویزیون!

از شهلا فقط يك عكس مانده بود كه توي آلبوم گذاشته بودم و ديگر هيچ. خرداد ماه ، وقت امتحانات٬ يك روز افسانه آمد و گفت:"آن عكس شهلا را بده برايش ببرم." ... گفت شهلا را توي خياطي ديده كه دامن پليسه مي كرده. تعليم هم مي بيند و تا حالا انواع دامن ها را با متد گرلاوين ياد گرفته. قد كشيده و لاغرتر شده... پرسيدم:"عروسي كرده؟ حامله نيست؟"... گفت: "كجاي كاري؟ عقدش به هم خورده"... شهلا جلوي چشمم آمد كه سرگذاشته بود روي دوش «v»، روي دوش فتحعليشاه... گفت بين شان اختلاف افتاده، سر ملك، چه مي دانم سر مرتع و چراگاه.شوهرش دامدار بود ديگر يادت رفته؟ كار به دادگاه و پاسگاه كشيده. شكايت كشي دارند. همه ي اسباب و اثاث را هم پس داده اند.يازده تا انگشتر يادت هست؟ يادت هست دو تا ساعت بسته بود به دستش؟ گفت فقط موقع پس دادن خريد عقدم يه كم بق كردم... ياد پنجره هايي افتادم كه شهلا مي خواست برايشان پرده ي والان دار بدوزد. عكس شهلا را پس دادم و جاش توي آلبومم خالي ماند، تا تير همان سال كه عكس نامزدي افسانه را به جايش گذاشتم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:49  توسط میم.الف  | 

 

بوي بهار نارنج خواب آور است. شب باد افتاده بود توي باغ و درختان مركبات را رقصانده بود.باد از بوي شكوفه مست و خراب ، راه خروج از شاخه ها را گم كرده بود و عين وقت هايي كه نادر مست مي كند، شترق ٬ سيلي مي زد به صورت برگ ها. صبح كف حياط ،فرش بهار نارنج پهن بود يكدست. مليحه نشسته روي پاگرد پله، نخ و سوزن به دست. سبد سبد بهارنارنج زير دستش است و به نخ مي كشد. كوچكترها را گماشته دانه دانه برايش شكوفه جمع كنند از زمين. تا سبدشان پر نشده نه حق خوردن دارند و نه حق مستراح رفتن. زردها را دور مي اندازد. چاك خورده و لوله شده به درد نمي خورد. سفيد ها خوبند. سفيد و چاق...  

مليحه در خيالش خانم فيروزي را دید با مانتو و شلوار و مقنعه ي سورمه اي. سه رديف شكوفه دور گردن انداخته كه بلندترينش تا بالاي ناف مي رسد. يك رشته را چند لا پيچيده دور مچ دست و انتهاش را تاب داده و انداخته پشت انگشت انگشتر، درست كنار حلقه ي نگين فيروزه اش.

 هر ده دقيقه يك بار، رشته ي سفيد عطرآگين را مي اندازد دور گردن و اندازه مي كند، حلقه ها را مي شمارد. سه رج گردنبند! خسته شده. چشم هاش تار مي بينند. يكي در ميان سوزن توي انگشتش فرو مي رود. حس مي كند يك رج مورچه از گردنش بالا مي روند، ناگهان دست مي مالد به گردن٬ همه ش خيالات بوده. دست بردار نيست. تا سبدش خالي نشده انتهاي نخ را از قرقره جدا نمي كند. پاهاي تپل خواب رفته اش را دراز مي كند و بي آنكه لحظه اي دست از كار بكشد،دماغ را چين مي دهد تا عينك ته استكاني اش بالاتر برود. پايش مور مور مي شود. گزگز مي كند. انگشت و زانو ها را نرمش مي دهد و بوي شورت نمدارش مي پيچد. نخش نايلونيست. نخ نامرئي. حكم كرده بود مادرش برود از بازار يك قرقره نخ نامرئي بخرد. چند بار گره افتاده بود به نخ و از بس شفاف بود نشد گره را باز كند و مجبور شده بود پاره كند و از سر شروع كند. تيك گردنش هم ول كن نيست.

صبح فردا... سرويس كامل بهار نارنج توي مشماي سفيد، در جاميوه ي يخچال است. سر مشما باز است تا عرق نكند و نگندد... يخچال به اندازه ي يك باغ بوي بهار مي دهد.

.

.

.

 بچه ها روي تخته با گچ هاي رنگي ،ابر کومولوس بزرگي كشيده اند كه اطرافش با گچ صورتي گلباران شده. وسط ابر به خط خوش نوشته : " اي معلم، اي خداوند انديشه و احساس، روزت مبارك"...

خانم فيروزي وارد مي شود و همه برپا٬ كف مي زنند و تبريك مي گويند. چند تايي از نيمكت ها بيرون آمده و بسته هاي كادو پيچ شده را تقديم مي كنند. مليحه قبلا مشماي خنك و خوشبو را روي ميز خانم فيروزي گذاشته است. خجالتي ست،چشم هايش از شرم ريز شده اند، كافيست اين عينك ته استكاني را از روي صورتش بردارند تا غش کند ... تا دست خانم فيروزي به مشما رسيد، انگار يك ليوان آب توي سر مليحه تزريق كرده و ده تا قرص جوشان باهم انداخته باشند توش! صورتش گرم شد و قلبش ،بمب ساعتي!... خانم فيروزي مهربان است و خنده از لبش پاك نمي شود. كيفش را باز می کند تا مشما را بگذارد داخل. يك آن مكث مي كند و در حالي كه هنوز مشما توي دستش است :" ممنون بچه ها. اما كاش همه را سالم مي ريختيد توي پلاستيك تميز و برايم مي آورديد. این تا فردا زرد مي شود و بايد بندازمش توي سطل آشغال. اگر سالم بودند مي شد باهاش مربا درست كرد."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:17  توسط میم.الف  | 

 

 

حسين عليزاده را چپانده ام توي ضبط، بغض ميرزا عبدالله را بتركاند.

... آواز افشاري... درآمد...

هيچ كس خانه نيست تي تي جان، جز من و عليزاده و اردكي كه توي تابه جلز و ولز مي كند. هرسه مان جلز و ولز مي كنيم. همان تابه كه دسته ي چوبي دارد، قهوه اي روشن است، يادت مي آيد؟ اين تنها تابه ست از جهازي ام كه هنوز نگذاشتم خش بهش بيفتد. يادت هست مامان با چه دله دزدي و ده شاهي يك قران،آن هم نقد و اقساط از آقا نوايي خريدش؟ آن موقع با پول اين ديگ و تابه مي شد يك سكه ي تمام خريد تي تي! چرا مامان تابه خريد؟

...... بسته نگار...

مي بيني چه خوب مي زند؟ مي شنوي صداي سازش را؟ چوبش مال كدام درخت است كه اينهمه ريشه مي كند توي دل آدم؟

ديروز عصر دلم گرفته بود.خزيده بودم زير پتو. مثلا چرت بعد از ناهار بود، بيشتر به احتضار مي مانست. مامان اگر بود پتو را يك ضرب از سرم مي كشيد و مي گفت:" چيه؟ مرغنه سر نيشتي؟"... كاش مامان آمده بود بالاي سرم تي تي! كاش مامان آمده بود با دسته جارو! دخترك آمد. خواست پتو را كنار بدهد، نگذاشتم. فهميد دارم های های گريه مي كنم .اما به رويم نياورد. مي داند آدمي را كه دارد گريه مي كند ٬نبايد بيشتر ازين خجالت داد. رفت.

... گوشه ي عراق...

يك ربع بعد آمد. با صداي خش خش يك برگ كاغذ. گفت مامان اين را براي تو كشيدم. مي گذارمش اينجا.هروقت خستگيت تمام شد برش دار. بعد رفت. يواش پتو را كنار دادم. چشم هام تار مي ديد.كاغذ را گذاشته بود روي ميز توالت. لشم را بلند كردم و دست دراز كردم برش دارم كه ريخت بي ريختم را توي آينه ديدم. شبيه مهشيد خانم خدابيامرز شده بودم، وقتي از آن قرص هاي كورتن مي خورد!

يك درياچه كشيده بود آبي آبي، آرام آرام. انتهاش به كوه ختم مي شد، بالاي كوه آفتاب زرد ، توي آب پر از ماهي قرمز. يك قايق كشيده بود و يك زن بلند و باريك با دامن پفي ايستاده بود توش . ياد ربه كا افتادم تي تي. فكر كردم اگر مردن نبود چه بد مي شد! من بايد تا ابد توي اين جهنم مي ماندم.

..... پايان آواز افشاري... آواز دشتي... درآمد...

دلم هواي مه لاريجان را كرده تي تي. هواي پيل تپه. بوي هيمه. هواي ناله هاي گاو عمونادعلي و ونگ ونگ غروبش براي گوساله. حالا حال گاو را مي فهمم. مي داني چرا؟ بگذار بگويم برايت پس. مي دانم كه مي خندي اما من به خاطرش تمام عصر ديروز را گريه كردم.

... اوج...

پريروز حوالي نه صبح، سر پل طالشان يكهو احمقانه پيچيدم به چپ. راه پشت سري را بستم. بعد توي آينه بغل نگاه كردم، ديدم راننده ش انگار كه نان بربري داغ بهم تعارف مي كند دو كف دستش را نشانم مي دهد كه يعني داري چه كار مي كني زنك؟ پشت سرش را ديدم كاميون كله كرده با چراغ هاي درشت نوربالا! الانست كه هردويمان را بچسباند به هم و منگنه كند به پرونده هاي قبرستان تازه آباد! يك آن سرم گيج رفت... بعد صداي بوق ممتد كاميون آمد... بعد صداي تيك آف لاستيك پشت سري و بعد صداي قيژژژژ ترمز و بعد :" گااو!"

آمده بود درست موازي من، آينه هامان لب به لب. مردمكش از ترس چنان گشاد شده بود كه مي شد خودم را توش ببينم! هنوز ارتعاش تارهاي صوتي حنجره اش، پرده هاي گوشم را مي لرزانند. گاو... گاو ... گاو. آمدم خانه. تا ظهر در مي گفت گاو، ديوار مي گفت گاو، آينه گاو نشانم مي داد!

ظهر به همخانه گفتم مي داني امروز چه غلطي كردم؟ خب آدم حرفش را بايد به يكي بگويد يا نه؟ ها؟ مي تركد اين بي صاحاب كه!... دست كشيد به سرم و خنديد و گفت: " من كه اينجا قوزي، قوزكي، شاخي، چيزي نمي بينم!" ... بعد خنديد. غش غش خنديد و باز گفت: " راستش را بگو، روزي چند تا ازين فحش ها مي خوري؟

به او نگفتم تي تي، اما به تو راستش را مي گويم. من زياد فحش مي خورم. زياد! به مامان نگو ها! هيچي نگو. هروقت از من پرسيد بهش بگو كه اين تابه كه از آقا نوايي خريده عجب جنسي داشت! مرگ ندارد! بگو اگر خانم هاي هيئتي مي روند سوريه، پول بدهد برايم يك سرويس كاملش را بخرند. فقط رنگش سبز باشد ، سبز چمني...

... پايان آواز دشتي...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:33  توسط میم.الف  | 

 

 

يك سر نخ را بسته بودم به شست پا و آن سرش را دور انگشتان دستم تابانده بودم .نشسته بودم رو به پنجره٬ تو آفتاب خور. يك ماه دست نبردم به اين پشم و پيلي تا خوب كاري پر شود و بتوانم ابروهام را عين اين دختره دربياورم، همين كه عكسش چسبيده به آينه. ابرو را ببين، شمشير عرب!  عكسش را با هزار مادر قحبه بازي از دستفروش خريدم. يك الف بچه، عكس داشت چي! ازين عكس ها مگر؟... حالا، كاري نداريم. نخ را خرت خرت مي كشيدم روي گونه. تازه يك طرف را برق انداخته بودم و داشتم اين سيبيل سگ را برمي داشتم كه يكي انگشت گذاشت روي كليد زنگ و حالا مگر بر مي دارد؟ گفتم بپر ببين سر كي را آورده اند؟ خودم را پشت در قايم كردم و فقط كله را نشان دادم... آخ، يواش تر... از اين حالت بدم مي آيد.ياد گرمابه ي گلستان و حمام نمره اش مي افتم و خاله سلطان. حمومي دم به دم صابون و تيغ اصلاح و روشور را بهانه مي كرد و تق تق در مي زد و خاله سلطان تا آنهمه پيه و دنبه را جابجا كند مردك در را باز كرده بود ، بي شرف!... حالا، كاري نداريم. ديدم پسر همسايه پائيني خودمان است با مادرش. زنك مثل اينكه دوتا كشيده ي تنوري خورده باشد، صورتش رنگ ترشه انار. اولش خنديد، بعد كم كم چشمهاش درشت شد، بعد ريز شد، بعد آب افتاد. تا خواستم دهان باز كنم كه بگويم بفرمائيد، فرمود: شوهرت توي پاركينگ محكم خوابانده تو گوش بچه ام.موهاش را هم كشيده.پس گردنش را هم زده.فحش هم بهش داده!

يخ كردم. يك چيزي عين مارمولك توي دلم ليز خورد ررررَفت تا اون پايين. گفتم : كي؟ احمد؟ احمد آقاي ما؟ اين چه فرمايشي ست خانوم!  لابد شوخي كرده. پسره را نگاه كردم ، صورتش هيچ حس نداشت.پلك نمي زد ... اِ اِ اِ كور شده! اين هماني نيست كه صبح تا شب پايين پله ها ولو است؟ هر زني دامن به تن از پله بالا و پايين كند ، ديد مي زند، كرمكي ؟ خنديدم و يك چشمك بهش زدم ،بلكه خر شود ، نشد كره خر! نخنديد اصلا. مادره عين كلانتر سينه سپر كرده بود و انگار كه حكم جلب من توي جيب راستش باشد، قرص! اما هي دندون روي جگر مي گذاشت. آدم ها كه عصباني مي شوند تازه اندازه ي استخوان فكشان دستت مي آيد. بيست بار، بيست جور اين يك ذره حرف را گفت: نه، من اومدم ببينم بچه م چه كار زشتي كرده؟ چه حرف نامربوطي زده كه خودم زبونش را از بيخ حلق بكشم بيرون! وگرنه آدم سالم كه همينجوري بیخودی نمياد بزنه تو گوش بچه ي مردم كه؟ ها؟... دوباره چشماش آب افتاده بود و هي داشت ميزد زير گريه و نمي زد. گفتم :چشم. من حتما معلوم مي كنم جريان چي بوده. بله شما حق داريد. يعني چي اصلا؟ مگر بچه ي مردم گوسفند است كه هركي بيايد بزند پس گردنش؟... بعد عذرخواهي كردم. چند بار كمر خم كردم و يك بار هم دست دراز كردم سر پسرك را نوازش كنم كه خودش را كشيد عقب ، نكره! تمام مدت لام تا كام حرف نزده بود. انگار دهنش را مهر و موم كرده بودند... حالا ، كاري نداريم. هي گفتم ببخشيد و ... اینجا را برنداشتی عزیز جان... هي گفتم قربون شما و حالا بفرماييد تو و اينها، نفهميدم كي هيكل قايم كرده ام را از پشت در بيرون آوردم . زنه نگاهي  از بالا تا پايين بهم انداخت و به انگشت شست و نخ اصلاح كه رسيد قيافه ش عين بستني كه شتر ليسيده باشدش آب شد. و تق تق از پله ها رفت پايين... واه! اونجایی برو كه غلامان عمر رفته/ ازرق با چار پسر رفته!

در را بسته و نبسته گوشي را برداشتم و شماره گرفتم. بي سلام و عليك: ببينم، تو زدي تو گوش بچه ي طبقه اوّليا؟

: آره

:چرا؟

:دلم خواست.بي ادب بود. براش پدري كردم.

كارد مي زدي خونم نمي ريخت: مادرش اومد بالا عين خرس تير خورده. قيامتي به پا كرد اون سرش گم.

:بيخود. خوب كردم. بازم مي زنم.

گوشي را گذاشتم. دوباره نخ را تاب دادم دور انگشت. يك بار كشيدم. چنان دردم آمد كه هرچه فحش بلد بودم يكدفعه يادم آمد.همه را نثار جد و آبادش كردم. نخ را از شستم كندم و چادر سر كردم و خودم را از پله ها انداختم پايين. ابروم را انداختم بالاتر و قيافه ي آدمهايي كه چارتا كتاب خوانده اند به خودم گرفتم. اينجور وقت ها مادرم هم مرا نمي شناسد. گفتم: خانم ميشه تشريف بياريد توي راهرو؟ مي دانيد كه بچه ها نبايد از همه چيز سر دربياورند. انگار نه انگار شوهرم چه غلطي كرده. زنه هول كرد، باز صورتش قرمز شد. گفتم بارك الله. گفتم عزيزجان، شوهرم آدم آبرو بخواهيست. هيچ كس تابحال طعم دهنش را نشنيده. خودش ناراحت است٬ گفته دستم بشكند كه فرشته ي خدا را آزار دادم. اما خب بچه ست ديگر. از دهنش يك چيزي در رفت كه..... يكي به شما فحش ناموس بدهد چه كار مي كنيد؟ ...

داشت ريشه هاي ناخنش را مي كند، يكهو هر دوتا دستش را گذاشت روي دل و حالا هي مي گفت بگو چي گفته تا بروم سرش را بگذارم توي سيني برايت بياورم. صورتش شده بود رنگ ماتيك لب همين دختره ي توي عكس. گفتم نه! ناراحت مي شوي ، بچه چه قدر جان دارد مگر! كه تو هم بروي گوشت تنش را شامي كني؟ خودش هم فهميده حرف بدي زده كه بروز نمي دهد. به رويش بياوريد بي حياتر مي شود.

انگار اين ها را من نگفتم و شيطان هزار حيله گفت .زنه به حرف آمد:والله خودم هم گرفتار شدم. نمي دانيد شما كه!  تا به حال چند دفعه دهنش فلفل ريخته باشم خوبه؟ از دهنش نمي افتد.

گفتم اين حرف ها و غصه خوردن ها چاره نيست. يك وقت ... آووف يواش تر ... يك وقت از مشاور خانواده بگير. همين طور بالا منبر بودم كه در حياط صدا كرد. شكم پيش و احمد پشت سر، از پله ها مي آمد بالا. گفتم شوهرم است، كه خب برود تو ديگر، نرفت! همينطور با سر و كله و پر و پاچه ي لخت وايستاد و سلام داد. باز صورتش قرمز شد. شروع كرد به عذرخواهي. احمد هم شكمش را خورد و  از پله ها آمديم بالا. زنه هنوز ايستاده بود و بدرقه مان مي كرد. با ابروهاي نازك و پاهاي كلفت.

ديگر حال و حوصله نداشتم. خانه هم عين بازار سید اسمال، نخ و پودر و پنبه همه وسط. احمد گفت بابا مريضي تو مگر؟ عوض اين همه خاله خاتون بازي، از همين زنه طبقه اول مي پرسيدي آرايشگاه خوب كجاست، خلاص! گفتم به حق كارهاي نكرده! ... قربون دستت، اين دختره ته ابروش ميل به بالا داره ها! نگا، سينه ي ابروش پايينه، هشتش هم پره. قد ابروشم بلنده ها! مي خوام همينجووووور شمشيري ورداري...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:43  توسط میم.الف  | 

 

چيزي كه دور و برمان زياد بود پشكل گوسفند بود و تاپاله ی گاو و سرگین اسب و گه سگ و فضله ی ماكيان! تشخيص شان از هم كاري ندارد.پشكل گوسفند عين آلبالو خشكه است اما به درشتي گيلاس. فقط كمي رنگش به سبزي مي زند، آن هم بسته به اينكه حیوان چي خورده باشد. مال گاو هم عين حنايي بود كه عمه رقيه ماهي يكبار ، شب هاي جمعه به سرش مي بست.  مال سگ٬ اه نجاست خالص!!... اما مال اسب فرق دارد. هم بوي خوب دارد و هم شكلش قشنگ است. نجس هم نيست.نمي دانم شايد هم هست، اما به دردبخور است. عمه رقيه سالي چندبار ديوار هاي خانه اش را دور تا دور ، تا كمره رنگ مي زد. تاپاله ي اسب را با خاك و آب ، وسط تشت رويي گل مي گرفت و خوب كاري كه غليظ مي شد تشت را مي كشاند پاي ديوار. چمباتمه مي زد و با دست، ملاتي را كه عمل آورده بود مي ماليد به ديوار. اولش قهوه اي بود اما بعد كه آفتاب مي خورد و خشك مي شد،خردلي مي شد. قشنگ بود، خيلي.

هميشه تاپاله ها را من و عباس برايش جمع مي كرديم. بزرگترين تاپاله ها را اسب تقي يوسفي مي انداخت.  تاپاله مي انداخت معركه! هر كدام به درشتي يك گلابي مجلسي. گاهي موقع افتادن مي شمردمشان، به دوازده تا هم مي رسيد. آن وقت چشمم برق مي زد و مي دويدم جمع شان مي كردم تا صید دختر هاي ديگر نشود. خب چيز باارزشي بود، آن قدر كه عمه رقيه در ازاش به من و عباس كشك و نان قندي مي داد. كشكش زيادي شور بود و نان قندي هايش هم سنگ! فقط دندان هاي اسب تقي يوسفي مي توانست خردشان كند.

 دبستان روستا كه تاسيس شد، عمه رقيه خانه ي سه اتاقه اش را اجاره داد به آقاي معلم و خودش و بساطش رفتند توي انباري گوشه ي باغ، جنب مرغداني. آقا معلم از همان روز اول،همه ي شيشه هاي پنجره ها را روزنامه چسباند. درست تا جايي كه كله اش بود. بعد اثاثيه اش را ، فرش و كمد و يخچال و زنش را برد توي خانه.

ديگر شمردن تاپاله هاي اسب تقي يوسفي، لطفي نداشت. كاغذهاي پشت شيشه ي پنجره ، به اندازه ي سفر قم عمه رقيه حرف توش بود. با عباس مي ايستادم پشت پنجره. من عكس ها را تماشا مي كردم و عباس نوشته هايش را مي خواند. عكس ساعت سيكوي بابا كه تيمسار بهش داده بود هم بود. عكس خودكار بيك از همه رنگ، حتي سبز! عكس ديگ و تابه هايي كه غذا بهش نمي چسبيد. عكس پيرمردي كه يك ماه قبل گم شده بود و پيداش نكرده بودند، و چشم هاش توي عكس زار مي زد! عمه رقيه مي گفت: " تف به اين روزگار! عمدا گمش كردند. تو اين «گردن لختي» را ببر دوتا محل پايين تر ولش كن و بيا، غروب مي بيني برگشته توي لانه اش"... عكس ماكاروني نبود ، اما نوشته اش را چند بار خوانديم و آن قدر ازش گفتيم كه ديگر مزه اش زير زبانمان مانده بود. تا روزي كه زن آقا معلم يك بشقاب براي عمه رقيه فرستاد. عجب چيزي بود! حتي پيازهاي سوخته اش هم خوشمزه بود.حتي گردن لختي هم خوشش آمد.سر هر رشته اش به مرغ هاي ديگر مي پريد. نمي دانم اسب تقي يوسفي اگر مي خورد چند تا تاپاله...

 بعد از ناهار ، تشت رويي بزرگ عمه را دمر گذاشتم روي سر. دو تايي تمام دامنه های اطراف را غربال كرديم و عصر، تشت پر از تاپاله هاي تازه را گذاشتيم روي ايوان خانم معلم. بشقابش را هم گذاشتيم پهلوش.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:34  توسط میم.الف  | 

 

 

از مدرسه كه برگشتم،نه چادر مامان مثل هرروز روي نرده ي ايوان آويز بود و نه سر سوزني آشغال روي پله! حتي دمپايي هاي پلاستيكي زبان درازمان هم نبود. شيلنگ آب با حلقه هاي يكدست، دور شير آب حلقه شده و هيچ اثري از جلبك هاي حوض نبود. پله ها را دو تا يكي كردم  و كفشم را شوت كردم سمت جاكفشي . بطري آب را از يخچال برداشتم و در حال سركشيدن متوجه شدم، سماور و سيني و قندان همگي انتظار ميهمان را مي كشند.داشتم مانتو و شلوار را در مي آوردم كه مامان يك ضرب ، در اتاق را باز كرد. جيغ كوتاهي زدم و مانتو را چسباندم به تنم.

:يه لباس بپوش رنگ و رخسار داشته باشه.مهمون داريم. برو دهنتم مسواك كن، صدرحمت به سنگ مستراح! به اون خواهر درد مرده ت هم بگو اون دامن شندره پاره چيه پوشيده؟ دربياره كه عين گداي سامرا مي مونه. سر قبرتون من اينا چاك ورچاك كنم الهي. چرا همش ميخواين آبروي منو ببرين؟

هر دو قدم كه برميداشت خم مي شد و نيشگون سفتي از فرش مي گرفت. باز قرار بود مهمان بيايد و دائما آشغال هاي نامرئي جمع مي كرد. دستمال مي كشيد به در و ديوار و آينه و طاقچه و زير لب با خودش حرف مي زد.

 صداي زنگ در آمد. مامان گفت: "هيس"... چند بار اتاق و  ايوان و چادر حرير خوشگلش و من و ليلا را ورنداز كرد  و بعد خودش رفت سمت در حياط. يكهو اخلاقش ازين رو به آن رو شد. مي خنديد و صورتش عين گل رنگ گرفته بود. اسم خدا را قسم خورد كه يعني امكان ندارد  جلوتر از مهمان وارد هال شود. ته اسم من و ليلا،"جون" مي چسباند.

 خانم هاشمي با خنده  وارد هال شد نگاهي به چشم خريدار دور تا دور اتاق انداخت. مامان اصرار مي كرد ببردش سالن، قبول نكرد. نشست كنار بخاري و تكيه داد به پشتي تركمني قرمزي كه بالاي اتاق بود. بعد هم نگاه سردي به تلويزيون فيليپس سياه و سفيد انداخت. اخبارگو  با خونسردي از صيد بي رويه ي ماهيان خاوياري حرف مي زد. خانم هاشمي ملتفت شد كه درست زير طاقچه نشسته ، سر بلند كرد و ديد يك جفت گلدان بلور درست بالاي فرق سرش ، روي طاقچه ست. خودش را كشيد كنار تر و با خيال راحت از نو لبخند زد.

مامان شروع كرد احوال آقاي هاشمي و آقازاده ها و ابوي و يببي و مرغ و جوجه يشان را هم پرسيد كه همه از دم يا دستبوس ما بودند يا دعاگوي ما. اشاره كرد يك سيني چاي بياورم. نگاهي به مهره هاي منچ انداختم و چشم هايم را براي ليلا گشاد كردم:" نگاه مي كنم ها! حركت دادي خودت مي دوني"!

 

تاس را توي مشتم گرفتم و فرز رفتم آشپزخانه. شير سماور گشاد بود و آب جوش روي استكان چاي كف مي بست. با نوك ناخن حباب ها را تركاندم كه باز مثل دفعه ي قبل، بعد از رفتن مهمان ، بازوهام از نيشگون كبود نشود. سيني را با قندان، تالاپ گذاشتم روي فرش. مامان سرفه كرد.آخ آخ، يادم آمد. دوباره سيني را برداشتم و تعارف كردم . ديس شيريني را بلند كردم و اينجاش را ديگر خوب يادم بود كه در ارتفاع پايين نگه دارم و اگر برنداشت بگويم "نمك نداره" و اگر برداشت بگويم "بيشتر بفرمائين". و مبادا به چشم هاي خانم هاشمي نگاه كنم ووووو.

:"شيش...يك،دو،سه،چار،پن، شيش!... چار".

لبه ي چادر افتاده بود روي شانه اش. گردنبند با ده سكه ي اشرفي كه با زنجير به هم متصل بودند، عين لوستر امامزاده عبدالله روي سينه اش مي درخشيد. دو بار شمردم،ده تا بودند. ليلا گفت:"اوي، حواست كجاست؟عاشقي؟چار آوردي، تكون بده ديگه"!

خانم هاشمي هنوز داشت رگ و پي خانه را معاينه مي كرد و مامان يواش با انگشت سبابه روي فرش براي ليلا ضربدر كشيد.

: "حاج آقا تشريف ندارن"؟

:"صاب تشريف ، نخير".

ليلا تاس انداخت و زن نگاه مهربان مسخره و لبخند قلابي اي بهم انداخت.

:"ماشالله! صبيه چن سال داره حاج خانم"؟

:"والله چارده... بعد رو به من كرد و پرسيد:درسته مادر؟ چارده سال داري نه"؟

:"نه، پونزده سال. يني دو ماه ديگه ميرم تو شونزه سال".

مامان انگار كه بخواهد با كف دست گوشه ي لبش را پاك كند،رو به من گوشه اي از لب را گزيد. خانم هاشمي لبخندي روباهي زد و گفت:"هزار ماشالله. كلاس چندي مادر؟ "... سريع از مامان عذر خواست: "حمل بر بي ادبي نشه حاج خانم، بالاخره الان كه دوره زمونه مثل قديم نيست كه ما پيرپاتالا بشينيم و براي آينده جوونا تصميم بگيريم كه. اصل كار خودشونن. ما اين وسط دكوري هستيم."

مامان خنديد و تعارف كرد و زن بي اينكه منتظر جوابم بماند گفت: "مدرسه كه هيچي، فقط ابرو مبرو برندارن ،باقي ديگه كار ندارن. خب نمي تونن هم كاري داشته باشن. معلم  و مدير هم بالاخره تحصيل كرده ان، فهم و شعور دارن،ميدونن دختر مثل سيب روي درخته. ده نفر چوب ميندازن، تا قسمت كي باشه كه بچينه. بمونه كه به درد نمي خوره. به قول حاج آقاي ما "دختر كه رسيد به بيست/ بايد به حالش گريست"... و مامان مرتب مي گفت "بله، بله"...

گفتم:" نه، توي كلاس ما شهلا قنبري نامزد گرفت،بيرونش كردن از مدرسه.به خدا"!

مامان خنديد و سرخ شد. خانم هاشمي هم گوشه ي چشم هايش را چين داد و خنديدلابد فكر كرد قرمز شدن هاي مامان از ذوق است، اما من خوب مي دانستم دارد خون خونش را مي خورد و همين حالاست كه فشارش بزند بالا از فرط عصبانيت! دوباره لبش را گاز گرفت و بلافاصله براي اينكه دهنم را ببندد استكان چاي را لمس كرد:"چايي يخ كرد، بيا مادر،ببر عوض كن.حاج خانم بفرمايين ، نمك نداره".

:"اختيار دارين.نمك پرورده ايم. من نيت كردم با شيريني شروع كنم،ايشالله".

:"جسارته. آقازاده حرفه ش چيه"؟

:"والله، توي دم و دستگاه پدرشه،برنج فروشي و حق العملكاري. الحمدلله پر بركته. صد نفر از قِبلش نون بخورن باز جواب ميده. ما هم كه عمر نوح نمي كنيم. اول و آخر همين يه پسر داريم و خونه و مغازه و هر چي جمع كرديم به كي مي رسه مگه؟ به قول حاج آقاي ما «پدر و مادر ،حمال بي جيره و مواجبن». دخترا كه زن مردمن و چار تيكه جهاز ميديم طفلكا ميبرن".

مامان لبخند رضايتمندانه اي زد: "اصلش هم همينه حاج خانم جان. در عوض يه برادر پشتشون وايساده كه شوهر نمي تونه بگه دولا باريكه سه لا سلفته!"

:" تو پنج آوردي،چرا شيش تا بردي جلو؟ خر"!

:"خر خودتي.كور"!

مامان سرفه كرد و زن دستي به سكه هاي گردنبندش كشيد٬ یک٬دو٬سه٬چار٬پن٬شش٬هف٬هش٬نه٬ده!... سيني دوم را كه تعارف كردم، نگاهي به دستم انداخت و پرسيد: "نمره ي النگوت چنده عروسك؟"

مامان ذوق كرد و گل از گلش شكفت. خوشحال گفتم: "اين كه دستمه دوئه". مامان خيلي نمايشي دعوام كرد و زن ازينهمه بچگيم كيف كرد: "به همون خانه ي خدا كه قسمت همه مسلمونا كنه، از بس آرزو داشتم تمام خريد عروسمو از مكه كردم،حاضر و آماده"...  بعد نيشگوني از گونه ام گرفت.

چايش را سر كشيد و شروع كرد با مامان از قديم گفتن و بعد از چند دقيقه حرف كشيد به همسايه و فاميل. خاطرات جواني را غربال مي كردند و سرشناس ترين فاميل هايشان را به رخ هم مي كشيدند. كتاب عربي ام را آوردم و مشغول حل تمرين شدم.

 اذان مغرب به افق ساري...

 زن بلند شد.مامان اشاره زد. پريدم كفش ها را جفت كردم و مامان تا دم در همراهيش كرد. وقتي دوباره برگشت توي هال،اول گوشم را پيچاند به خاطر سخنراني هايم . يك فحش هم به شهلا قنبري داد و چند تا هم به معلم و مدير كه هيچ غلطي نمي كنند و پول هلفتي از دولت مي گيرند و هيچ كوفتي ياد بچه هاي مردم نمي دهند.

بلافاصله گوشي تلفن را برداشت و زنگ زد به خاله: "اوه يا حضرت عباس! آبجي، زنه كرم روي زمين بود. هوف،هوف، هوف! رگ و ريشه ي ما رو درآورد. پا رو گذاشت توي هال، كونشو زد زمين. محض اينكه ببينه چي داريم،چي نداريم؟كي مياد؟ كي زنگ مي زنه؟ به قول خودش كه «من دكوري بودم» ، كمين مي كرد، كمين مي كرد، تا غافل مي شدي زير زبون دختره رو مي كشيد. لابد مي خواست دربياره تُك زبوني نباشه، سين_شين نزنه، ها؟... اينم كه بچه! تا انگشتي كه تو دماغ كرديمو بروز داد! ... بفرستم بره با همچه مادرشوهري زير يه سقف؟خدا قسمت نكنه، ديگ سياه ميذاره روي سرش، پلوي سفيد برميداره"!

وسط حرف هاي خاله گفتم:"راستي مامان،امروز ظهر كه داشتم مي رفتم مدرسه، پسر خانم هاشمي منو رسوند."

مامان خشكش زد .گوشي را گذاشت زمين و عين قرقي آمد سمت من. زود گفتم:" خانم هاشمي هم بود. به خدا! به جان دايي ممدعلي! مم مممن گفتم نه،نميام. مدرسه مون نزديكه".

مامان نيشگون مي گرفت و من تُك زباني و با تته پته،قسم مي خوردم كه در تمام مدت چهل و پنج دقيقه اي كه توي همه ي خيابان هاي شهر مرا چرخاندند ، و حتي بستني سرا هم بردند، هيچ حرفي نزدم. بعد هم آنقدر باشعور بودند كه مرا تحويل خانم ناظم دادند و بابت تاخيرم به او توضيح دادند و آنقدر خانم هاشمي خوب برخورد كرد كه خانم ناظم صداش ميزد:"خاله".

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 16:31  توسط میم.الف  | 

عصر يك روز باراني.

ساعت:شش و چهل و پنج دقيقه.

كلاس هاي شيفت عصر آموزشگاه تعطيل شده و كوچه پر از آدم هاييست كه ازين بالا ،مثل هميشه  مطيع به نظر مي آيند. باران شلاق هايش را زده و  دلش خنك شده. دو سرباز دو سمت درب آهني ترسناك كلانتري 4 عين مترسك ايستاده اند. شانه هاي افتاده و ساق پاهاي لاغرشان ، ربطي به باتوم سياهي كه از كمر آويخته اند ندارد. پنجره ي طبقه ي سوم آپارتمان روبرو باز است و زني تاپ قرمز به تن ، سنگ طاقي را با دستمال مي سابد، مي سابد، مي سابد.

ساعت: هفت و پنج دقيقه.

ماشيني روبروي درب مسجد توقف مي كند. تسبيح كهربايي رنگي از ماشين پياده مي شود. پشت سر تسبيح، انگشتري با نگين شرف الشمس درشت و پشت سرش مردي با ته ريش جوگندمي. صداي تكبير. زن كنار پنجره ايستاده و موهايش را روي گوش چپش بسته، كج. مشغول هرس كردن گل هاي لب پنجره است. مردي با سر و روي ژوليده وارد حياط مسجد مي شود ، به سمت تابلوي «توالت و محل وضو» مي رود. كيك شكلاتي از دست بچه مي افتد. مادر پس گردني مي زند ، خم مي شود ، بر ميدارد، پاك مي كند ، می خورد. پيرمرد تمام خلط گلو را يكجا تف مي كند زمين.

ساعت:هفت و سي دقيقه.

"ماوراءالنهر كه بايد جايي باشد احتمالا حوالي شوروي امروز... يا چين يا به هر جهت دقيق نمي دانم كجاست،....... هارون لحظه اي فكر كرد ......... هارون الرشيد دستور داد كه حاكم را عزل كردند و....... انشالله كه اين مبلغ در آن روز به دردمان خواهد خورد. خداوند روح خواهر بزرگوارمان مرحومه ي مغفوره را با اولياءش محشور بفرمايد و عاقبت همه ي مارا ختم به خير بگرداند". دو پسر پا به پاي زن جواني راه افتاده اند .زن قدم هايش را تندتر مي كند، پسرها هم.

ساعت:نه تمام.

كركره ي دكان ها به ترتيب پايين مي آيند و باران سمج كماكان مي بارد. مرد ژوليده هنوز از توالت بيرون نيامده. از پنجره ي طبقه ي سوم ساختمان روبرو نور قرمز مي تابد. زن موهايش را روي شانه پريشان كرده. صدها عكاس لابه لاي مليله هاي يقه اش نشسته و از كوچه عكس مي گيرند. كنار پنجره، با ظرافت پك هاي طولاني به سيگار  مي زند. سرباز ها تا چانه در يقه ي زمخت لباس هاي چرك مُرد فرو رفته اند. بوي غذا ... كتلت،مرغ، سير و نعناع ، چرق چرق قاشق و بشقاب. كسي براي سربازها دوكاسه آش خانگي فرستاده.

ساعت:ده و سي دقيقه.

كوچه خاليست. مي شود زير تير چراغ برق وسط ميدانك، دوش گرفت. ماشيني با نور بالا ، كنار ميدانك مي ايستد . زني روي صندلي عقب مي نشيند. صداي تلويزيون ها. سريال هاي آخرشب. سرباز زير آبچكان چمباتمه زده، راديو كوچكي از جيبش درآورده و چسبانده به گوش راست... صداي كاميون و بوي زباله...  "فقط ده روز فرصت داريد، هزار دستگاه پژو 206 ... بانك تجارت، بانك شما"... سپورها لاغرند. يك سرباز كم است.

ساعت: نيمه شب.

همه ي پنجره هاي ساختمان روبرو بسته اند..........................................................  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 13:59  توسط میم.الف  | 

صدای پدرش از اتاق مجاور می آید٬ لرزان و دل شکسته٬ مفاتیح می خواند.سایه ی قوز کرده اش را ٬ نور اتاق در چهار چوب ِ در قاب گرفته و چسبانده به کف هال.

قدش كمي از يك متر بيشتر است. به زحمت پتوي چهارتا شده را باز مي كند و مي خزد زيرش و لبه ي پتو را تا روي دماغ بالا مي كشد . چشم هاي سبز درشت و موهاي فر قهوه اي بيرون مي مانند.

: آب مي خوري؟

:نه! نه٬ اگه بخورم شيطون میاد جيش مي كنه توي رختخوابم.

: مرد گنده٬ تو ديگه بايد زن بگيري... شاشو!

:نه، هر وقتی که  وانت داشتم با سیبیل ٬مرد میشم .

:سیبیل مهم تره. تازه٬ زنا اصلا از وانت خوششون نمیاد.

:مجبورم آخه! بابام باید پشت بشينه. گوشتو بيار جلو... میخوام واسه زنم نوار بزنم.

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:29  توسط میم.الف  | 

حاجي عمو مالدار بود و عيالوار. سه پسر داشت ، هر يك قد ديو سفيد ، و سه دختر. زن عمو چاق ترين مرغ هاي محل را بريان كرده و به خوردشان داده بود. هميشه ران ها و سينه ي مرغ سهم حاجي عمو و پسرها بود و استخوان هاي دنده و گردن و لگن سهم دخترها. حاجي عمو حواسش بود، به زنش سفارش مي كرد : "گوشتش را بگذار لاي پلوي پسرها، مرد بي زور بازو نمي تواند يقه ي پيرهنش را از چنگ مردم دربياورد."

 

 حاجي عمو مرد. بعدش مرض افتاد بين مرغ ها و زنش هم از همان مرض مرد. پسرهاش عاقبت به خير نشدند. دوتا از عروس ها دخترزا از آب درآمده اند و سومي پسرهايي ميزايد در قد و قواره ي كرم خاكي. دخترهاش هم از بس استخوان جويده بودند فك شان قرص شده. حالا هرچه به دندان برسد تکه و پاره مي كنند،از استخوان تا شاهرگ گردن.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:33  توسط میم.الف  | 

 

آرزویی محال نيست٬ اگر غول دست و پا چلفتي و خنگي نباشي . راستي چرا هفت تا؟؟؟... من اگر صد تا آرزو بكنم٬ باز آرزو به دلم. خب تو كه نمي داني اين جا چه خبر است كه. تو يك غول گنده اي كه از بس بيخودي حجمت زياد است مي شود لوله ات كرد توي يك چراغ فسقلي و درش را بست. اما ما آدم ها ، گاهي تبديل مي شويم به هزاران جلد كتاب...گاهي هم برعكس، چهل پنجاه نفري عين گوسفند هاي عمو نعمت مي چپيم توي چند متر مربع و سالها در گوش و دهان و چشم هم زندگي مي كنيم! ... آرزو هايمان هم همين جور. عروس حاج خانم آرزويش اين بود كه يك خواستگار شهري داشته باشد تا بتواند از دست دهات و دهاتي و خاك و خُلش خلاص شود، برعكس، آرزوي مهندس بهار اين است كه برود يك روستاي دور از تمدن و روي تپه اي بنشيند و چاي محلي بدون اسانس بنوشد.

 ميوه هاي تازه و آبدار نوبرانه، توي جا ميوه ي يخچال مه لقا خانم مي پوسد و ميوه فروش پدر سگ ميوه هاي گنديده اش را يك جا توي جعبه اي كنار جوب مي گذارد كه يك زن و يك سگ و چند بچه دائم همش بزنند براي يك گاز سيب.

اصلا ولش كن. اين حرف ها چه ربطي به من و تو دارد؟ هر كس براي خودش زندگي مي كند، مگر نه؟ به من چه كه ديشب شيخ عرب كنار زيبارويان حرمسرايش خوابيده و خواب نايومي كمبل ديده، آن وقت توي همين رشت خودمان، وسط خيابان سعدي روبروي كليسا پارچه به ديوار اداره ي فلان چسبانده و رويش نوشته اند :"فقط با دويست و پنجاه هزار تومان ازدواج كنيد" و حالا خدا مي داندچند نفر در به در دنبال دويست و پنجاه هزار تومن وام پشتك و وارو مي زنند.

آرزو هاي محال من:

يگ : سه تا بچه داشته باشم و به همان اندازه حوصله و انرژي. قابلمه ي گنجشكي مان بزرگ تر شود، وقتي در لباسشويي را باز مي كنم همه سايز لباس ازش بيرون بيايد. بعدها يك عالم نوه داشته باشم و عروس و داماد و لابد يكي دوتايشان وبلاگ بنويسند و من با عينك ته استكانيم بخوانمشان و نصيحت كنم كه اينها وقت هدر دادن است بچه ها.آدم بايد اهل عمل باشد.

دو : پاك كن مخصوصي داشته باشم كه بشود باهاش همه ي خاطرات بد، همه ي حرف ها و حركات نسنجيده، عقده ها و همه ي آدم هاي خر را پاك كرد.

سه : هيچ كس عاشق نشود، عاقل باشيم و باور كنيم اگر دو نفر ميل به هم پيدا كردند و در نقطه اي به هم رسيدند،يا بايد در جا بزنند كه تا ابد با هم همدل مي مانند. يا بايد جلو بروند كه در اين صورت يكديگر را قطع مي كنند.  و اگر در موازات هم جلو بروند پس هيچ وقت به هم نخواهند رسيد. طبق قانون رياضي كه همه ي خلقت بر اساس آنست.

چهار : يك بار ديگر متولد شوم و اين بار مرد به دنيا بيايم.

پنج : مطمئن شوم از وجود خدايي بخشنده و مهربان.

شش : بروم به جنگ جادوگر شهر اُز و شجاعتم را ازش پس بگيرم.

واي چه زود رسيدم به هفتمي: لا اقل من و دنيا از هميني كه هستيم بدتر نشويم.

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 14:23  توسط میم.الف  |